كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟...

كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟...

   به نام نور   سلام

   اگر اجازه مي دهي ،مي خواهم تمام حرفهاي پيش را به باد دهم، هرچه پيش تر ها براي تو نوشته ام ، گفته ام ، انديشه ام … امشب خرمن پندارهاي سالهاي گذشته را به آتش خواهم كشيد و ميان آنهمه … اين تن تبدار هم مي سوزد و خاكستر مي شود . كاش مي شد كه باد خاكسترم را به كوي تو برساند… كاش غباري بر جامه ات بودم ،اما اينچنين مقهور و مهجور … نه .

       كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

  امشب آتشي مي افروزم و هرچه جز تو را مي سوزانم ، هرچه… جزتو ؛ يعني خواب، يعني بند، يعني زنجير ، يعني غفلت.

  اينهمه در من و من بي تو؟… آنقدر درونم را از سياهي انباشته ام كه ديگر جاي تو نيست … نه اينكه جايي براي تو نباشد ،هست، اين سينه،سراي توست . اما …جاي تو نيست، هرچند نور مهربانيت هنوز درونم را زنده مي كند ، اما مرده ام …مرده…مرده.

دوباره ايستاده ام و مهربانترين چشمِ روزگار را نمي بينم

مي‌انديشم ، به تو؛ به تو كه مي خواهم تجلي واژه اي مرده را در تو ببينم .

نسيمي كه از سرم مي گذرد ،درونم از اين حسرت كهنه پر مي شود:

          كجا دست نوازش گرت را به وعده ي آن روز بر سرم مي كشي؟

اين حسرت كهنه كه هنوز چون داغي تازه مي سوزاند و مي گدازد،

       كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

حقيقتش ؛ عجيب مي دانم كه در اين زمهرير (دلم را مي گويم) چگونه آتش به پا داشتم!!

هنوز كه هنوز است به ياد نگاه تو كه مي افتم .مي سوزم ،هرچند از دوستي ،معجزه بسيـــــــار ديده ام ،اما اعجاز حبّ تو چيز ديگريست، اينكه بعد از اينهمه غروب و طلوع بي تو باز اينهمه منتظر ، پشت پنجره هاي زمان ايستاده اند و آمدنت را به خواب و رؤيا تصوير مي كنند!

                             اينست اعجاز حبّ تو !…

مهربان من!

      كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

تو در هيچ واژه اي نمي گنجي ،و در هيچ كتابي جا نشدي ، با هيچ چشمي ديده نشدي اما ديوانه وار دوستت دارم و هيچ حضورم بي حضور تو نيست .

آنجا كه منِ عاشقِ من، چشم باز مي كند ، نگاه تو را مي بيند، كه از آسمان نوازشش مي كني ، عطر تو را از لابلاي برگهاي هستي ، حس مي كند و غم غربت اين خاك را به يمن قرابت تو ، فراموش مي كند… هستم …اما نه باتو…

       كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

امشب زير باران مي ايستم و به اذن تو، تطهير مي شوم ، از هرچه گفته ام و هرچه كرده ام ،توبه مي كنم …اگر اجازه دهي هرچه نوشته ام را به باد مي دهم .هرچه مي گويم ، انگار يك جمله ي گم شده در حرفهايم هست… ها؟؟ يك حقيقت ، يك موعود،…

ببخش كه اينقدر آسيمه و پريشان دست به دامان تو شده ام

آرامش شبهاي طوفانيم …!         به ساحل مي رسم؟

  بگذار به ساحل امن برسم تااز نو براي تو ، واژه به واژه شعر بگويم ، شايد آنروز آن جمله ي گم شده را از نگاه تو بگيرم و به شعرهايم سنجاق كنم؛

اي سكوت مبهم درياييم

             شمع سوزان شب يلداييم...

                                   

 

فرق من وتو:

گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت

 می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به

 کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم...

 گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه

 بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با

یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم...

حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!!

فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم...

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤