دلم می خواد همه چيزازيادم بره همه چيز....

تموم شد ترانه
به پايان رسيدم
اگر گريه کردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه
قـلم را شکستم
به کنجی خزيدم
به ماتم نشستم
نوشتم سکوتو
صدا می‌شنيدی
به هر خط شکستم
تو گـفـتی نديدی
می‌تونستی از تب
ترانه بسازی
دلی رو که بردی
دوباره ببازی
می‌تونستی ماهو
به خوابم بـياری
رو پـيـشونی شب
ستاره بذاری
اگر بی‌اجازه
تو شعـرم نشستی
چرا دل بريدی
چرا دل نبستی
تموم شد ترانه
چشات غرق خوابه
سوال من از تو
هنوز بی جوابه

 

 

 

 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم پنهانی من گوش کنيد

قصه بی سرو سامانی من گوش کنيد

گفت و گوی من حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم،سوختم اين راز نگفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کوی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته ،ديوانه رويی بوديم

بسته سلسله ،سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار ،از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت

اول آنکس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس که دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشای او

اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اين است و ندارم به از اين رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

..........................................وحشی بافقی

 


 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤