باسلام

پابه پايه تو می يام هرجا بری گوش به حرف تو می دم هرچی بگی

تو بدون که شيشه عمرمنی خدا اون روزونياره بشکنی

برای گفتن خوبيها تو يک عالم کوچيک يک دنيا کمه

نمی شه ازتو گذشت به سادگی

مرا ببخش برای عشق صادقانه‌ام   . . . مرا ببخش برای حسّ بچه ‌گانه‌ام . .  . مرا ببخش برای نگاه عاشقانه‌ام  . . .

گِره در من بود . . .مشکل از من بود

کودکی از من، سادگی از من، باشد،همه تقصيرها بامن...

اما تو نگاهم کردی . . .در اوج سکوت ، تو صدايم کردی  . . .در عمق عطش، سيرابم کردی...

بگو آخر تو چرا، رهايم کردی؟ بيمارم کردی؟ خرابم کردی؟ 

چه ابلهانه باختم! خودم را  . . .عشقم و احساسم را !

چه شد آن حس قشنگ؟ چه شد آن مِهر لطيف؟ چه شد آن شرم و حيا؟ چه شد آن قول و قرار؟

به چه حقی در من، تو نهادی مِهرت؟

تو نگفتی بعدازتو، منِ بی دل، منِ عاشق، منِ مست . . . دل به ديدار که خوش گردانم؟ روی ز نگاه که گُل اندازم؟

تو نگفتی بی تو، من،آن غنچه‌ی پژمرده ز عشق . .  .به اميد که پرپر بشوم؟

من، آن اختر تابنده‌ی شب به هوای که چشمک بزنم؟

تو نه گفتی، نه ماندی . . .

تو فقط رفتی...

بی درنگ، بی تامل، بی مِهر . . .آری تو فقط رفتی

بی من!...

باشد تو برو . . . با او  . . .

 و من اين بار نيز با يک حسّ غريب ، اين دعا کنم بدرقه‌ات:

عشق بی پايان من، ای هستی من . . .

کاش هميشه،همه حال ، خنده‌ات از ته دل باشد و گريه‌ات ز شوق.... 

من که نابود شدم، خار شدم،آب شدم . . .تو مهمی، تو . . . تو و آن خنده‌ی شيرين فريبايت

آری، تو برو، با او . . .او که ز من خنده گرفت و به لب‌های تو نشاند...

باشد تو بخند،

شده با او تو بخند....

 

بگذار بي ادعا اقرار کنم

                     که دلم برايت تنگ مي شود

وقتي نيستي

         دلتنگي هايم را قاب مي کنم

لحظه لحظه غروبي که نيز دلتنگ تو و چشمان قشنگت مي شود قاب مي کنم

تا وقتي آمدي نشانت دهم

                                                                       شايد ديگر تنهايم نگذاري .....

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤