گفتم شايد نديدنت ازخاطرم دورت کنه.....

گفتم شايد نديدنت ، از خاطرم دورت كنه

ديدم نديدنت فقط ، ميتونه كه كورم كنه

گفتم صدات رو نشنوم ، شايد كه از يادم بري

ديدم تو گوشام جز صدات ، نيستش صداي ديگري

نديدن و نشنيدنت ، عشقت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام ، حتي يه غنچه گل نداد

همش ميگم با خودم ، نكنه بميرم و نياد

امروزا محتاج توأم ، من نميگم دلم ميگه

فردا اگر مُردم نياي ، چه فايده نوشدارو ديگه

نديدن و نشنيدنت ، عشقت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد

فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد

پرپر شد و گم شد و مرد... پرپر شد و گم شد و مرد..

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

من آواره کوچه‌هاي دلواپسيم

اسير زندان تنهايي

اينجا زندگي بي‌حضور تو، مرگ را تجربه مي‌کند

و باران بي‌صدا خواندن را

و غروب، محکوم به تنها ماندن است

اينجا دزدان فراموشي، خاطرات عشق را به تاراج مي‌برند

و سربازان شب، آفتاب را به زمستان تبعيد کرده‌اند

و من ميان هياهوي سکوت، عشق را مي‌خوانم

و انعکاس فريادم نام تو را زمزمه مي‌ کند

تا ثانيه‌‌ها بدانند حتي اگر مرا به جرم از تو خواندن، به سکوت زنجير کنند

عاشقانه‌تر خواهم خواند ...

دلم می خواد...
بشينم ای خدا التماست کنم اخه تنها کاری است که بلدم دلم می خواد ای خدا
تو هم بدونی که دلم تنگه اره ميگه تو خودت نمی دونی دل ادمها خيلی زود 
خسته می شه دل ادمها خيلی زود پرازدرد بی کسی می شه 
من تنها ترينم دراين دنيا

  ابر...

  

خدايا............خدايا.............خدايا.............

من شاكيم خدا...من شا

  ابر...

  

كيم از اين روزگار...

اينجوري براي من سرنوشت رو رقم نزن خدا...من عشقم رو مي خوام...من دلم رو مي خوام...

چيكار كردم كه با من اينجوري ميكني...من از دست اين روزگار شاكيم خدا...

خدايا فقط يه فرصت ديگه مي خوام...فقط يكبار ديگه به من فرصت بده...

خدايا قسمت ميدم به اين اشكهايي كه بر روي صورتم ميريزند...

اگر فرصت ندي اينقدر گريه ميكنم يا دلت رحم بياد و فرصتي به من بدي...

يا...يا...

من طاقت ندارم...

التماست ميكنم خدا...التماست ميكنم...

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤