دلم شکست

هيچوقت عادت به نوشتن نامه نداشتم اخه هميشه برای خودم می نوشتم و باتو حرف می زدم

اين بارمی خوام برايه تو بنويسم می دونم نمی خونی اما دل من خيلی پره اگر نگم ...

دلم می ترکه نمی دونم چرا بايد اينطوری بشم نمی دونم چرا ازميون اين همه ادم

من بايد دوستت داشته باشم نمی دونم که چرا من بايد به خاطرتو گريه کنم

تو که منو دوست نداری نمی دونم که چرابازدلم اسراربه بودنت داره

توکه دوستم نداری اما نمی دونم که چرا بازدل می خواد دوستت داشته باشه

من دليل عاشق شدن و نمی دونم می دونم که ديگه نمی تونم باهات حرف

بزنم اينو خوب می دونم برای همين می خوام فقط بنويسم همين

چون ديگه راهی ندارم امروز ۲ هفته است که صداتو نشنيدم

امروز۱۴ روزاست که حرفی باهات نزدم خيلی سخته تو نمی تونی

بفهمی خيلی سخت است خيلی چون خيلی دوستت دارم و داشتم

هميشه اگريادت باشه بهت می گفتم که فراموشی برای تو اسونه

تو می گفتی نه چون من می دونستم تو دوستم نداری و برات سخت نيست

که ازيادت برم من خيلی وقت بود که ازياد تو رفته بودم چون تو اصلا به فکرم نبودی

چون تو ازهمون اول بامن نبودی اين من بودم که اسراربه موندن داشتم و تو فراری

اما من نمی دونستم دلت کجاست من نفهميدم که تو داری بادلم بازی می کنی

و اما حالا......................................

کاردل روزو شب گريه شده هرچی که بهش می گم بابا دنيا هنوزبه اخرنرسيده

هرچی بهش می گم بابا هنوزعمرم باقی است اما دل گوش نمی ده انگاری دلم

می خواد تا اخر عمر گريه کنم هيچ کسی به هيچ عنوان نمی تونه به من

بگه ديگه گريه نکن چون دل من بدجوری شکسته صداشو تمام عالم شنيدن

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤