بدون تو هرگززنده نخوام ماند و اگرباشم مطمين باش مانند يک مرده متحرک دراين دنيا

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه هوایی شده دلش پابوس امام رضا

اما هی فکر ميکنه اونجا جای کفتراس اخه من کجا برم يه کلاغ که روسياس 

من که توی سياهيا از همه رو سياه ترم ميون اون کبوترا با چه رويی بپرم

تو همين فکرا بودش کلاغ عاشقمون يه دلش ميگفت برو يه دلش ميگفت بمون

که يهو صدايی گفت تو نترس و راهی شو به سياهی فکر نکن تو يه زائری برو 

      من که توی سياهيا از همه رو سياه ترم ميون اون کبوترا با چه رويی بپرم    

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤