عمرمنم دوروزبود

جيرجيرک به خرس میگه: دوسـتـت دارم

خرس ميگه: الان وقت خواب زمستونيه

بعدا صحبت ميکنيم، خرس  رفت خوابيد،

اما نميدونست عمر جيرجيرک سه روزه

..........

 

بيا می خواهم ديوانه ات کنم .  آن گونه که هستم .

و  =تنها= آن سان که اکنون ....

بيا چترت را با خودت نياور. بگذار گل شوی....ميدانی که بوی خاک نم خورده را دوست دارم .

با من کاری نداشته باش . نخواه که خيس نشوم . دوست دارم روسری آبی ام به صورتم جمع شود ... و سياهی سرمه ام زير چشمهايم پخش ....

اصلا من را زير باران نگاه نکن ... "تو"که نخواستی "ما" باشيم...بگذار من به کار خودم مشغول باشم .                                                   به وظيفه ام .

اما "تو"ديوانه باش ....

من ديوانه ها را دوست دارم .

ميدانی هيچ کس از دل ديوانه ها خبر نمی گيرد ... همه در عقل او می مانند ..

تو را "ديوانه" می خواهم . برای همين هم از دلت نمی پرسم...

از دلت...

ميدانی دنيا پر از قفس است .

قفس اول را که باز می کنی ، تنها چند لحظه خيال می کنی که آزاد شده ای اما کمی که اوج بگيری می فهمی قفسی وسيع تر  بالای سرت است... بهترين حالت که حق هر "پرنده"است این است که قفس آخر آنقدر بزرگ و بلند باشد که اوج "پرنده" محدود ميله های قفس نشود ...

اينها را برای که توضيح می دهم ؟ "تو" که عقل نداری .....

اصلا اگر عقل داشتی که زير باران نمی ماندی ...

بيا ، بيا چترت را بگير...

 

اگر آفتـاب به عـظمـتـش و آسمان به وسـعـتـــش و کوه به صلابـتـش می نازد من به تو می نازم چون قشنگـــترين صدای زندگـيــم تـپـش قلـب تـــــوست و زيباترين تصويرزندگی ام نگاه پر مهر توست.

کوير زنده است چون اميد دارد روزی باران به آن هستی می بخشد و من نيز زنده می مانم چون تــــو باران جان بخش منی.

 

اگر زندگی قطره اشکی بود به پايت می ريختم تا بدانی ديوانه وار دوســـــــــتت دارم .

 

به پاکی چشمــانت قســــــم کـه تـــا ابـــــد دوســـــتـت دارم .

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خيالم

بی تو من اسير دست آرزوهای محالم

ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم

غير تو که دوری از من دل به هيچکسی نبستم

همترانه ياد من باش

بی بهانه ياد من باش

وقت بيداری مهتاب، عاشقانه ياد من باش

اگه باشی با نگاهت، می شه از حادثه رد شد

می شه تو آتيش عشقت

گر گرفتنو بلد شد

اگه دوری اگه که نيستی، نفس من، ياد من باش 

تا ابد تا ته دنيا، تا هميشه ياد من باش   

 

ای ماه عالم سوز من از من چرا رنجيده ای

يک شب تورا مهمان کنم تا جان و دل قربان کنم

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤