من درد تو را اسان ندهم ازدست

از برای غم ما سينه ی دنيا تنگست

          

 بهر اين موج خروشان دل دنيا تنگست

تازپيمانه چشمان تو سرمست شدم 

 

ديگراندرنظرم ديده ی مينا تنگست       

 

بس که دل برسرگيسوی تو اويخته است 

ازبرای دل اشفته ی ما جا تنگست 

گفته بودی که به ديدارمن ای زوفا 

فرصت ازدست مده.وقت تماشا تنگست 

سربه دامان تو زين پس نهم و ناله کنم 

بهرناليدن من دامن صحرا تنگست  

مگرامروزبالين من ای که دگر 

 

عمرکوتاه مرا وعده ی فردا تنگست 

 خنده غنچه فرومردزبيدادخران

 

 چه توان کرد ؟ که چشم دل و دنيا تنگست

 

 

 

درد شیرین سربه سینه ی بیقرارم می کوب

 

دردی شبیه عشق

 

دردی که سایه ی نوازشگر نگاهت رامی جوید

 

کاش می دانستی که چقدر دل تنگ توام

 

لب ها خاموش اند

 

اما کاش غوغا درونم را می شنیدی

 

تا من همیشه آرام وبی پروا به تماشایت می نشستم

 

و با دیدن غنچه ی لبخندی که درمیان لبهایت پرپر می شد توان

 

زندگی می یافتم

 

آه که چقدر سرگردانم منم وسکوت وتنهایی

 

کاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم

تا طنین دلنوازش را می شنیدی  وباور می کردی که این همه بی تو بی تابم

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤