عشق ان نيست که دل به صد ياردهی عشق ان است که صددل به يک ياردهی

خودم و گول می زدم تويه دورنگی

نمی خواستم ببينم دل سنگی

می ديديم داشتی يواش يواش می رفتی

اما خواستم خوش باشی تو زرنگی

هی می گفتم دل خوش فردا می مونم

واسه خوندن تو بودی تنها بهونم

هی می گفتم به خودم همش خياله

همه ی حرف ها يه شوخيه می دونم

تو چشات برقی نبود مثل گذشته

تازه فهميدم از اين حرف ها گذشته

من همونم که بودم تو داری عوض می شی

شدی

امشب با قاب چشمانت چه کنم ؟

 

اي سراپايت سبز

 

اي نگاهت باده اي در جام بلور

 

امشب با برق نگاهت خواهم مرد

 

با آشفتگي خيالت جان خواهم داد

 

امشب در اين محراب سرد تنهايي

 

با خيال لطيف لبهايت سر خواهم کرد

 

و در معبد سکوت پر از خاطره ات

 

دل را،

 

اين تشنه خورشيد را به آتش خواهم کشيد

 

امشب دستانت را مي خواهم

 

کاش با خورشيد مي آميختم

 

تا سراب داغ دستانت نابودم کند

 

کاش با تو مي آميختم

 

تا با خيال عطر بوسه هايت

 

در آسمان نقره اي شب هاي بهاريت

 

جان را نثارت کنم

 

امشب با قاب چشمانت چه کنم... ؟

 

می شد از بودن تو           

عالمی ترانه ساخت
                 

 کهنه ها رو تازه کرد               

از تو یک بهونه ساخت

با تو می شد که صدام

همه جا روپر کنه

تا قیامت اسم ما

قصه ها رو پر کنه

تو رو خیلی دیر شناختم

وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام

نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام

خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام

تو رو از دور می دیدم

شهر بی عابر و خالی

شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو

لحظه تموم شدن بود

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤