دلم خيلی تنگه

برگ ازدرخت خسته می شه

پاييزهميشه يک بهونه است....

نمی دونم تو کی ازمن خسته می شی نمی دونم تو کی برای جدای ازمن بهانه پاييزو می اوری

دلم می خواد اگرروزی ازم خسته شدی نگی بهم دلم می خواد اگرروزی دلت ازم گرفت بدون اينگه

خبرم کنی بزاری بری

اونجوردرست ناراحت مشم اما بهترازاينه که بدونم بخاطرچی رفتی

منتظرم تاپاييزازراه بياد

محبوبِ من

 

گفتی برايم شعری بخوان ،

 

چشمهايم را بستم

 

و آرام آرام گريستم…. 
         


 محبوبِ من

 

کاش می فهميدم ،

 

من زبانِ همه را

 

کاش می دانستم ،

 

رازِ اين همهمه را

 

که چرا گل خاموش ؟

 

بلبل از داغِ کدام عشق ،

 

سرش را به قفس می کوبد ؟

 

يا چرا پروانه ،

 

درفراسویِ طوافِ شمع ، جنون می گيرد ، می ميرد ؟

 

کاش می دانستم

 

بی قراری از چيست ؟

 

و چرا بی تو تنم می سوزد ؟

 

تو که هر لحظه به من می خندی

 

تو که با نگاهِ خود

 

نور به جامِ هستی ام می بندی

محبوب من

با نگاهت همچون

پيچکی می پيچم

تو برايم همه چيز

من به پايت هيچم

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤