می خواد ازت رهاشم

                 

در صفحه اول زندگی نوشتم عشق...

نوشتن چه زيباست...

در صفحه دوم زندگی نوشتم غروب عاشقانه...

نبود بنويسی چه غمناک...

کی سوال می کنند برای چه زنده ای؟

من برای زندگی تو را بهانه می کنم

سفر غريبی داشتم توی اون چشم زلالت

سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت

يه دل ساده و عاشق کوله بار سفرم بود

عشق تو مثل يه سايه همه جا هم سفرم بود...

خدایا کسی را با کسی آشنا مگردان

گر می کنی جدا مگردان

یا که او با من نمی شد آشنا

یا نمی کردی مرا از او جدا

                           

 

 

 dozen of rosesdozen of roses

 

اولش فکر نمی کردم دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشاشو خورده باشه

اولش گفتم یه حس یا یه احترام ساده س

بعدش دیدم عشقه آخه اندازه اش زیاده

سالهای زیادی است که در کلاس درس روزگار معلم ادبیات سعی کرد تا من شاگرد را قانع کند

که عقل و دل موصوف و صفت هستند

اما بعد از این همه سال حرف معلم ریاضی را قبول کردم

چون تازه یاد گرفتم که عقل و دل همان دو مجموعه افراز شده از وجودم هستند که هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند

یا به قول معلم ریاضی اشتراکشان تهی است

پس چه بهتر است که از آن دو اجتماع بگیریم...

divider

grose2grose2grose2

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤