دلم می خواد از دست همه شکايت بکنم

 يا لطيف

من که خواهم که ننوشم بجز از رواق خم

چه کنم گر سخن پیـــــــــر مفان ننيوشم

......

 باز بهانه ای برای چشمان خجلت زده ام تا راوي ِ سوزش دلم در گنگی فا صله ها باشندو شب پوشش و پناه من.

 يگانهء من

 تو را می خوانم با اشتياق ،

تو را به زبان اشتياق ِ کوير ِ تشنه باران...

تو را از حنجر پرندگان بی قرار ثنا گو...

 تو را به زبان بادهای تسبح گو می خوانم....تو را به زبان هرچه هست که هرچه هست تسبیح گوی توست نازنين

معبودم 

 زخم خوردگان زمين،شب آوراگان بی تن پوش زمين

استخوان در گلو ،شکسته و خسته

در منيء تبعيد  در انتظار آفتاب برای رجم شياطينند...

نازنين جمعه ها

تمام ابرهای عالم

سينهء آسمان را پوشيده اند

تا بغض فراق خود را در دل ما بگريند...

نازنين

لمس تو ،چو لمس هواست..با پنچه احساس توان لمس تو نيست،تو را با دل رسوا بايد لمس کرد و بوئيد. دلم چو نيلوفری بر پيکره حواست می پيچد تا ز هستی تو ،توانی برای بودن يابد و پيچان بی قرار سر ز پشت ديوار فراقت بدر آورد.

 «کاش اين فاصله را کم بکنی،محنت غافله را کم بکني»

«ای زليخا دست از دامان يوسف باز دار»

«تا صبا پيراهنش را سوی کنعان آورد»

.......................................

ستاره ها نهفته، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گريه با من

هوای گريه با من

...........

یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم  
حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم 

بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده
 برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده

 بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم
 دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم

 یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب
 این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب

 وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه
 یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه
 می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی
 نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی
 شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو
 اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤