تاريخجه والنتاين

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

 
 
 گرچه اين جا نيستی  Though you are not here

  هرجا مي روم  Wherever I go

  ياهركارميكنم  Or whatever I do

  صـورت تو را درخيال مي بينم  I see your face in my mind

  ودلم برايت تنگ مي شـود And I miss you so

  دلم براي همه چيزگقتن با توتنگ ميشودI miss telling you everything

  دلم براي همه چيزنشان دادن به تو تنگ ميشود I miss showing you things

  دلم براي چشمهايمان تنگ ميشود كه I miss our eyes

  پنهاني به هم دل مي دادند   Secretly giving each other confidence

  دلم براي نوازشت تنگ ميشود   I miss your touch

  دلم براي هيجانيكه باهم داشتيم  تنگ ميشودI miss our excitement together

  دلم براي هم چيزهايي كه باهم سهيم بوديم   I miss everything

  تنگ ميشود   we share

  دلتنگي براي تو را دوست ندارم    I don't like missing you

  احساس سـردوتنهايي است It is very cold & lonely feeling

  كاش ميتوانستم با تو باشم    I wish that I could be with you

  همين حالا  Right now

  تا گـرماي عـشق ما Where the warmth of our love

  برف هاي زمسـتان را آب كنWould melt the winter snows

  اما چون نمي توانم     But since I can't be 

  همين حالا با تو باشـم  With you right now

  ناچارم به روياي زماني كه I will have to be content

  دوباره با هم خواهيم بود    Just dreaming about

  قانع باشم     When we will be together again 

                                     susan polis Schutz

به جای همه گل ها تو بخند

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

--  Stone Temple Pilots

اگر تو خواستی قبل از من بميری

 بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

--  Winnie the Pooh

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤

زيباترين احساس من توای

لحظه ديدن تو لحظه پرواز  است  

واسه پر کشيدنم بالهايم باز است

شور و شوق از دل من جاري است

 شوق ديدار تو پرواز من است  

 اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
    عشق برترين هنر زندگي ست،
    به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
    اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
    بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
    بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
    عشق، هنر است.
    عشق ورزيدن، مهارت نيست،
    بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
    به همين سبب اميد آن هست كه
    روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
    در واقع تنها در چنان روزي ست كه
    انسانيت حقيقي زاده مي شود.
    ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
    آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است.

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

اصول اوليه شهرنشينی درتهران

 
In Matlab FAGHAT & FAGHAT Janbeye TANZ Dare
& Aslan Ghasde Tohin Be Aghideye Kasi Nabude , Nist & Nakhahad Bood... 
 
Tnx To : Fardad Kiyan
 
To See Farsi >>> Right Click >>> Encoding >>>Arabic
Windows or Unicode( UTF-8 )
 
 
اصول اولیه شهرنشینی در تهران:
 
 
·       شما باید کاملا سعی کنید لهجه خود را از بین ببرید...بهتر است اصلا گذشته و اصالت و اینهای خود را هم از یاد برید چون شما یک تهرانی هستید.
 
·       کت و شلوار بپوشید و موهای خودتون رو به سبک المانی کوتاه کنید ...یه انگشتر حلقه مانند هم بکنید در انگشت سبابه تان.
 
 
·       کفشهای نوک تیز بپوشید.
 
·       اگر خانم هستید یه شال روی سر خود بندازید وبا انواع لوازم ارایش خود را به شدیدترین صورت ممکن ارایش کنید.....بعد تو مترو موهای همدیگه رو برای 20 سانت جای اضافی بکشید.!!!یادتون باشه با فرهنگ بودن مهم نیست...این پررو بودن که مهمه......اصلا فرهنگ و ادب کیلو چند؟؟؟
 
 
·       در مکالمات روزمره کلمات ((مرسی)) و((عزیزم))را هرجوری که شده جا دهید. گوشیت که زنگ میزنه برش دارو با اون لحن خاص که خودتم میدونی چه جوریه  بگو جووووووونم ؟؟؟.....یه وقت نگی جانم ها ..عیبه .. جیزه..!!!!
 
·       در چت هایی که لطف می کنید انجام میدید کلمات  (( Tnx)) ,  ((Mer30)) ,  ((Nop))  و ....  را حتما به کار ببرید.
 
 
·       تیپ  Sportبزنید ...کتانی ...شلوار لی ترک...موها سیخ سیخ و ابروها بر داشته ...(( دریغ از یه ذره مردونگی و غیرت و مرام و معرفت )).
 
 
·       حتما سیگار بکشید ها ...حتما !
 
·       اخرین موزیکها رو گوش کنید و در خیا بون در حال راه رفتن هی Techno بزنید و اون اهنگی رو که حفظ کردید بخوانید.
 
 
·       دریده و پررو باشید...مردم رو قورت بدید تو خیابون ...الکی راه برید چاقو در بیارید دختر مردم رو به بهانه ی دوست داشتن تکه تکه کنید...اسید بپاشید رو صورت دختر مورد علاقتون ...دعوتش کنید خونتون بهش تجاوز کنید ...خجالت نکشید ها!!!...پایتخت نشینی خب...حق داری ..همه این کارارو بکن بعد بگومن ازادی میخوام...این چیزه زیادیه؟؟؟...............................ازادی اینه؟؟؟؟؟
 
·       با رفیقات کنار کیوسک تلفن قرار بذارو همان جا بگو بخند راه بنداز و به زن و دختر مردم تیکه بنداز.
 
 
·       اگر خانم هستید در هر 5 انگشتت انگشتر بنداز وکفش طلایی بپوش.
 
·       حتما از خیلبونهای جردن و گاندی خرید کنید که خیلی با کلاس هستند... بعد وقتی ازت می پرسن مگه جردن چی داره ؟؟؟ جواب بده : میگن تو هر دقیقش دل میشه تیکه پاره .
 
 
·       یادت باشه ساندویچ و ادامس زیاد بخوری.
 
·       در مترو با دوستاتون شوخی های دستی انجام بدین...مثلا دوستاتونو هل بدید روی مردم و بلند بلند بخندید و حرفهای زشت بزنید و مخصوصا فحش هایی که کلمه ((کش)) بهشون وصل میشه رو بلند بگید.
 
 
·       جمعه ها با کت و شلوار و کفش ورنی برید کوه و بگید دیسیپلین ادم اینجوری بالا میره.
 
·       حتما سگ بخرید...پشمالوی سفید که چشماش معلوم نباشه ...بعد برو تو  Gazzag  و  Orkut بزن که اسم  GF یا  BFقبلیت رو روش گذاشتی.
 
 
این کارا رو انجام بده.... 100% تهرونی میشی اونم از نوع اصیلش...اگه نشدی بیا یکی بزن تو گوش نویسنده  .
قربونتون .
 

 
  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤

زيباترين قلب مال کسيت؟

 

قلب زيبا ..و پاک

 

 

قلب شما هم زيباست...!!!!

 

  روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميکرد که زيباترين قلب    

 

  را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند .قلب او کاملا" سا لم  

 

  بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود .پس همه تصديق کردند که قلب

 

  او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند . مرد جوان در کمال

 

  افتخار و با صدائي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ناگهان پيرمردي

 

  جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟

 

  مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه کردند .قلب او با قدرت تمام

 

  مي تپيد و اما پر از زخم بود .قسمتهايي از قلب او برداشته شده و

 

  تکه هايي جايگزين آنها شده بود . اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پر

 

  نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در

 

  بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر

 

  نکرده بود .مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر ميکردند

 

  که اين پير مرد چطور ادعا ميکند که قلب زيباتري دارد .مرد جوان به قلب

 

  پير مرد اشاره کرد و خنديد و گفت : تو حتما" شوخي ميکني ...قلبت را با

 

  قلب من مقايسه کن ...قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است !!

 

  پير مرد گفت : درست است قلب تو سالم بنظر ميرسد اما من هرگز قلبم را

 

  با قلب تو عوض نميکنم ميداني هر زخمي نشانگر انساني است که من

 

  عشقم را به او داده ام .....من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام

 

  گاهي او هم بخشي از قلب خود را بمن داده است که بجاي آن تکه بخشيده

 

  شده قرار داه ام اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايي دندانه دندانه

 

  در قلبم دارم که برايم عزيزند ..چرا که ياد آور عشق ميان دو انسان  هستند

 

  بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام  اما آنها چيزي از قلب

 

  خود بمن نداده اند اينها همين شيارهاي عميق هستند گرچه درد آورند اما

 

  يادآور عشقي هستند که داشته ام اميدوارم که آنها هم روزي باز گردند و

 

  اين شيارهاي عميق  را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس

 

  حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست ؟؟

 

  مرد جوان بي هيچ سخني  ايستاد در حالي که اشک از گونه هايش سرازير

 

  مي شد بسمت پيرمرد رفت . ازقلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد

 

  و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش

 

  جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را بجاي قلب جوان گذاشت .

 

  مرد جوان به قلبش نگاه کرد ....ديگر سالم نبود ...اما از هميشه زيباتر بود

 

  زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

 

  الهي سينه اي ده آتش افروز

 

  در آن سينه دلي و آن دل همه سوز

 

  هر آن دل را که سوزي نيست ....دل نيست

 

  دل افسرده غير از آب و گل نيست

 

  دلم پر شعله گردان سينه پر دود

 

  زبانم سخن به گفتن آتش آلود

 

  کرامت کن دروني  درد پرورد

 

  دلي درون درد و برون درد

 

  به سوزي ده کلامم را روايي

 

  کز آن گر ميکند آتش گدائي

 

  دلم را داغ عشقي برقبين نه

 

  زبانم را بياني آتشين ده

 

  سخن گر سوز دل تابي ندارد

 

  چکد گر آب از او آبي ندارد

 

  دلي افسرده دارم سخت بي نور

 

  چراغي زو به غايت دوستي دور

 

  بده گرمي دل افسرده ام را

 

  فروزان کن چراغ مرده ام را

 

  ندارد راه فکرم روشنائي

 

  زلطف پرتوي دارم گدائي

 

  اگر لطف تو نبود پرتو انداز

 

  کجا فکر و کجا گنجينه اي راز

 

  ز گنج راز در هر کنج سينه

 

  نهاده خازن تو صد دفينه

 

  ولي لطف تو گر نبود به صد رنج

 

  پشيزي کس نيابد زان همه گنج  

 

  چون در هر کنج صد گنجينه داري

 

  نمي خواهم که نوميدم گذاري

 

  به راه اين اميد پيچ در پيچ

 

  مرا لطف تو ميبايد دگر هيچ .......دگر هيچ .............

 

 

 

  آرزوي تندرستي و سعادتمندي همه اي دوستان  را دارم .

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤

كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟...

كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟...

   به نام نور   سلام

   اگر اجازه مي دهي ،مي خواهم تمام حرفهاي پيش را به باد دهم، هرچه پيش تر ها براي تو نوشته ام ، گفته ام ، انديشه ام … امشب خرمن پندارهاي سالهاي گذشته را به آتش خواهم كشيد و ميان آنهمه … اين تن تبدار هم مي سوزد و خاكستر مي شود . كاش مي شد كه باد خاكسترم را به كوي تو برساند… كاش غباري بر جامه ات بودم ،اما اينچنين مقهور و مهجور … نه .

       كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

  امشب آتشي مي افروزم و هرچه جز تو را مي سوزانم ، هرچه… جزتو ؛ يعني خواب، يعني بند، يعني زنجير ، يعني غفلت.

  اينهمه در من و من بي تو؟… آنقدر درونم را از سياهي انباشته ام كه ديگر جاي تو نيست … نه اينكه جايي براي تو نباشد ،هست، اين سينه،سراي توست . اما …جاي تو نيست، هرچند نور مهربانيت هنوز درونم را زنده مي كند ، اما مرده ام …مرده…مرده.

دوباره ايستاده ام و مهربانترين چشمِ روزگار را نمي بينم

مي‌انديشم ، به تو؛ به تو كه مي خواهم تجلي واژه اي مرده را در تو ببينم .

نسيمي كه از سرم مي گذرد ،درونم از اين حسرت كهنه پر مي شود:

          كجا دست نوازش گرت را به وعده ي آن روز بر سرم مي كشي؟

اين حسرت كهنه كه هنوز چون داغي تازه مي سوزاند و مي گدازد،

       كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

حقيقتش ؛ عجيب مي دانم كه در اين زمهرير (دلم را مي گويم) چگونه آتش به پا داشتم!!

هنوز كه هنوز است به ياد نگاه تو كه مي افتم .مي سوزم ،هرچند از دوستي ،معجزه بسيـــــــار ديده ام ،اما اعجاز حبّ تو چيز ديگريست، اينكه بعد از اينهمه غروب و طلوع بي تو باز اينهمه منتظر ، پشت پنجره هاي زمان ايستاده اند و آمدنت را به خواب و رؤيا تصوير مي كنند!

                             اينست اعجاز حبّ تو !…

مهربان من!

      كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

تو در هيچ واژه اي نمي گنجي ،و در هيچ كتابي جا نشدي ، با هيچ چشمي ديده نشدي اما ديوانه وار دوستت دارم و هيچ حضورم بي حضور تو نيست .

آنجا كه منِ عاشقِ من، چشم باز مي كند ، نگاه تو را مي بيند، كه از آسمان نوازشش مي كني ، عطر تو را از لابلاي برگهاي هستي ، حس مي كند و غم غربت اين خاك را به يمن قرابت تو ، فراموش مي كند… هستم …اما نه باتو…

       كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو؟

امشب زير باران مي ايستم و به اذن تو، تطهير مي شوم ، از هرچه گفته ام و هرچه كرده ام ،توبه مي كنم …اگر اجازه دهي هرچه نوشته ام را به باد مي دهم .هرچه مي گويم ، انگار يك جمله ي گم شده در حرفهايم هست… ها؟؟ يك حقيقت ، يك موعود،…

ببخش كه اينقدر آسيمه و پريشان دست به دامان تو شده ام

آرامش شبهاي طوفانيم …!         به ساحل مي رسم؟

  بگذار به ساحل امن برسم تااز نو براي تو ، واژه به واژه شعر بگويم ، شايد آنروز آن جمله ي گم شده را از نگاه تو بگيرم و به شعرهايم سنجاق كنم؛

اي سكوت مبهم درياييم

             شمع سوزان شب يلداييم...

                                   

 

فرق من وتو:

گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت

 می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به

 کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم...

 گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه

 بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با

یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم...

حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!!

فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم...

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤

امان ازحرف مردم

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
 
اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !
    اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!
        اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!
             اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!
                 اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!
 
                  اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ...!
                       اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!
                               و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين .........!!!
 
 
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
 
                                                                                      "شيخ بهائی"

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤

يا امام حسين (ع)

سلام برحسين (ع) سلام بر زينت (س)  سلام بررقيه (س) سلام برعلی اصغرسلام برعلی اکبر

و سلام برتما م عاشورايان و عاشورا سلام برعلم داردشت کربلا

عباس .......

دلم بيشترازدل تمام ادمها گرفته يا حسين جان يا ابا عبدالله امروز به سوی تو امده ام

دل به سويه تو پرمی کشد.

اری دلم گرفته خيلی يا امام حسين (ع) تنها پناه من توای  من ازتو مراد می خوام من ازت

می خوا م کمکم کنی تو رو قسمت می دم به همان ظهرعاشورا تو رو

قسمت می دم به اشکهای رقيه تورو قسمت می دم به اون بارونی که ظهرعاشورا ازته دل

دخترت می باريد يا ابا عبدالله دلم تنگ توای تنها مرادم منو تنها نزار

می خوام بشکنی دلی رو که دلمو شکست می خوام شب وروزگريونش کنی

چشماهی رو که چشمای منو کم سو کرد می خوام روزی هزاران بارارزوی مرگ کنی

کسی رو که منو اززندگی خسته کرد يا ابا عبدالله تورو قسم می دم

به لبهای تشنه عباس که امروز دل من تشنه تراز همه عالم است

من دلمو پس می خوام من گريه ها مو پس می خوام من چشمها مو پس می خوام

يا حسين جان من ازت می خوام گريونش کنی نه يک روز يک عمر من می خوام ازش بگيری

اون چيزی ور که دوست داره نه برای مدتی برای تمام عمرش

اون موقع می دونی من چی کارمی کنم به نيت خودت به نيت رقيه تو به نيت علی اصغرت به

نيت علی اکبرت می خوام هر۵ شنبه داد بزنم گريه کنم می دونی

اينجا يک زيارتی است پرازکفتربه نيت کفترهای حرمت می خوام سيرسيرشون کنم

از بی کسی درشون بيارم می خوام

سيراب شون کنم به نيت زيارت حرمت می خوام باهاشون حرف بزنم اری من دلم

خيلی خسته است اززندگی بيزاربيزار ازهمه چيزتنها ترم حتی

تنها تراز بيابان

دوستت دارم حسين جان مرا درياب

Image hosting by TinyPic

چقد ر سخت تنها بمانی تو اين سرما دلت روشن باشه اما خسته ترازهمه عالم

چقدرسخت نتونی بگی غم دلت رو ازامروزفقط می خوام نفرين کنم می دونم بداست اما

دل غم دل من بدترازهمه عالم

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤

دردايره قسمت ما نقطه پرگاريم

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

هيچ مي داني چرا چون موج
در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟
 زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك
 آنچه مي خواهم نمي بينم
و آنچه مي بينم نمي خواهم
 
من بی قرار عشقم
       از جونو دل نوشتم
            خونه خراب اين دل
                 اين بود سرنوشتم
                      من با تو سبزه زارم
                                 بی تو در انتظارم
                                    جونـمـو قـربــو ن ميدم
                                                دست تو می سپارم ....

دوست داشتم

نميدانستي

نمي خواستم بداني ، دوستت دارم... !
و
هرگز نمي خواهم بداني
چقدر دوستت دارم ... !
هنگامي كه در برابر ديدگانت
سيل اشك چشمانم
و
در زلال چشمان سياهت
تراته عاشقانه نگاهم
و

در تمناي نگاهت

لبريز كاسه صبرم
و
بر گونه هاي زيبايت
ارتعاش لبانم
و
در پناه دلپذيرت
تكه ضربه هاي قلبم
مشتم را باز كرد.
بر اين باور بودي
كــــــــــــــه
رسوا شدم... !
شايد
حق با تو باشد
چون دانستي
آنچه نمي خواستم بداني
امــــــــــــــــــــــــــا
يقين دارم
سوگند ميخورم
هنوز هم
و هيچگاه نخواهي دانست
كــــــــــــــــــــــــــه
چقدر دوستت دارم      
Image hosting by TinyPic
  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤

دلم می خواد همه چيزازيادم بره همه چيز....

تموم شد ترانه
به پايان رسيدم
اگر گريه کردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه
قـلم را شکستم
به کنجی خزيدم
به ماتم نشستم
نوشتم سکوتو
صدا می‌شنيدی
به هر خط شکستم
تو گـفـتی نديدی
می‌تونستی از تب
ترانه بسازی
دلی رو که بردی
دوباره ببازی
می‌تونستی ماهو
به خوابم بـياری
رو پـيـشونی شب
ستاره بذاری
اگر بی‌اجازه
تو شعـرم نشستی
چرا دل بريدی
چرا دل نبستی
تموم شد ترانه
چشات غرق خوابه
سوال من از تو
هنوز بی جوابه

 

 

 

 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم پنهانی من گوش کنيد

قصه بی سرو سامانی من گوش کنيد

گفت و گوی من حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم،سوختم اين راز نگفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کوی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته ،ديوانه رويی بوديم

بسته سلسله ،سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار ،از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت

اول آنکس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس که دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشای او

اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اين است و ندارم به از اين رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

..........................................وحشی بافقی

 


 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤

دلم هنوزعاشق توست نمی دانم چرا؟

دست گرم باد سفر کرد

از غمو غصه   شکسته                 شاخه های گل خسته  

آخه دستای قشنگت                   روی دستام ننشسته

باد آروم شمالی                          سمت آسمون سفرکرد

دل اين غنچه رو پژمرد                  شبنم اشکو  خبر کرد

واسه چی خبر ندادی                 تابيام بدرقه ی رات

سفرت خوش باشه آهو              دست دلبر باشه همرات

آرزو مه  که ببينم                          دستتو رو تن برگام

تا دوباره جون بگيرن                    شاخه های خشک و تنهام

سلام

سلام به روی ماهتون                چه  آبی   نگاهتون

ابريه شهر چشماتون             گم ميشه  توشون آسمون

سلام به بچه  کفترا                  پروانه های رو گلا

سلام به ماهی کچلو                حتی تو تنگ بی وفا

 

دلم ميخواد که دلمو بزنم به درياو عاشق بشم به همين سادگی ..

 

منی که حرفهای تازه ام مرده                 منم اونيکه دل به شب سپرده

منم اينجا و فکرم ميره صد جا                  آخر سر ميرسم به اول راه

يعنی ميشه منم دلشاد بخونم               دستم تو دست يارم شاد بخونم 

يعنی ميشه منم عاشق ترين شم          برای يار جونيم بهترين شم

يعنی ميشه منم آروم بگيرم                   ميون قلب خود تيری بينم

ببينم ديگه شبها خاب ندارم                  ديگه ميلی به اين آفتاب ندارم

لالالالا بخاب شايد

اين همه زيبايی گل                     اما نگاها خاکيه

رو شاخه های يخ زده                  جای قناری خاليه

قناری جون گريه نکن                   قفس زياد داريم برات

غصه ی لونه رو نخور                   لالايی ميخونيم برات                     

لا لالالا بخاب شايد                      تو خاب خونه خوش باشی

ببينی پيش  گلبرگی                  کنار  غنچه می خونی

تو هم بخاب که اين روزا                خابيدنم غنيمته

يا توي سرما يخ بزن                     يا بگو خونم راحته

اگه قفس تنگه برات                   سرمای بيرون بد تره

اگه دلت تنگه بيرون                    گرگه دلت رومی دره

 

 

 

در سر شمار دفترم اين خاطره کم بود             يک لحظه از يک بوسه از لبهای تب دارت

در آسمان آبی قلبم قفس کم بود                   آن هم فدای چشمهای مستو بيمارت

سازم شکسته  طاقت تنها نوازی نيست          تنها نوای ساز  من در هم شکن سازت

چشمک بزن بر چشمهای بسته ام گاهی       تفسير کن افسانه های گفته از نازت

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

نتونستم ننويسم اخه تو هنوزدريادمی

الهی تنگم نشکنه

اگه نگام خاکی شده       واسه تو پاکش ميکنم

اگه صدام رفته بالا            اسير خاکش ميکنم

سرده هوا بزار برات             قصه ی آتيشو بگم

يخ نزنی ميخام برات           تا ته قصه ها برم

يادته اونروز تو غروب            دست تو دور گردنم

نکنه که چشم بخوريم          می خای به تخته بزنم ؟

 

اين  همه خاطرات خوب         اما منم  توی غروب

نرو نميتونم بيام                  پام گيره تو سنگای جوب  

کاشکی که ماهی ميشدم         می رفتم از سردی رود

شايد ميديدمت يه بار             وقتی که پات تو برکه بود

شايد اگه ماهی بشم          تو قلب تو خونه کنم

الهی تنگم نشکنه                دلت رو ديونه کنم

ديونه ام شايد بگی                اين حرفا چيه ميزنم

شرمنده ام نميتونم                 رازمو واسه تو نگم

 

دوده های روی دل

منو يک مجسمه که پيش رومه              منو قصه ای که هيچ وقت رخ نداده

منو اين دلی که عشقش بی فروغه         منو حرفی که زدم ولی دروغه

 

منو اين گزشته های پر  دوده                  منو شعری که برای  من  نبوده

من و اين زندگی پر از  دوباره                  حسی که ميگه هنوز واسه تو زوده

 

دوده ها از قلب ماشينا ميان                    ميشينن  درست رو قلب آدما

راست ميگن قديميا هرچی بياد                ازتودل ميشينه توی قلب ما

 

قبلنا و قتی نگات ميکردم عشق               از مسير سبز چشمام ميگزشت

دستای  گرمتو ميدادی به من              جای خون عشق توی رگهام می نشست

 

اما حالا دلامون سنگی شده                 محکوم به يه عمر دل تنگی شده

ديگه چشما م نور ديروزو نداره               شايد چون عشق تو اون سوزو نداره

 

حالا وقتی که می خندی می بينم         يه دروغ ميون راز خنده هات

وقتی که پيشم ميشينی ميبنم             يه جورايی غصه تو عمق صداته

 

ديگه اون صداقت هميشه مرده             دل من يه عمره که گولتو خورده

 دستای سردتم از دستم گرفتی           دل مارو  خودشو به کی سپرده

 

نميدونم  هواسرده  يا دلم                   شايد عشق تو نمی کنه ولم

حالا فرقی هم نداره ميدونی                 يا تو ميمونی يا من بايد برم

 

 

راه من اما جدا بود

ديشب توی راه خونه                      ميگرفتی هی بهونه

ميگفتی که عشق دروغه               من ميخوندم عاشقونه

 

اما حالا تو  يه عاشق                  من يه جا مونده زه عشقم

نميدونم که براچی                      وا سه تو اينو نوشتم

 

فکر ميکردم که ميدونم             اما فکرم اشتباه بود

راه تو اون بود که رفتی             راه من  انگار جدا بود 

 

دوباره برفی بود ولی جای تو خالی .اا.ا. ياد دستای گرمت يادگاری

روز برفی روز سرد خاطراته                روزی که  کودکیات همش باهاته  

روزی که حس ميکنی زندگی شاده     روزی که بارونی ميشی خيلی ساده

روز برفی روز حرفای قشنگه              روزی که سفيديا فقط يه رنگه

 

روی برفا ميدويم تاته کوچه                 روز برفی تنها روز پر برفه  

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

اخرين خداحافظی عمرم

می خوام برم تنها برم 

                                   بدون هيچ ناله و غم

     اينو ميگم و زود ميرم        

                                           زياد نمون منتظرم

            اينم ميگم تنها ميرم

                                                   بدون ياد و خاطرم

                    چه جور بهت بگم ميرم

                                                           نمون هيچ وقت منتظرم

                            اينم بگم دوست دارم

                                                                 می مونی توی خاطرم

                                   حرفاتو تو ذهن ميسپرم

                                                                       بهش جوابمو می دم

                                   دارم می رم ،دارم می رم

                                                                       بدون هيچ ماتم وغم

                            ميخوای بدونی که کجام

                                                                   نميتونم بهت بگم

                      ولی هر جا که ميرم

                                                            فقط بيادت ميمونم

               ستاره هارو ميشمارم

                                                      نگاتو در ياد ميارم

         اشکامو جاری ميکنم

                                             لب دلو وا ميکنم

 به اون که مارو جدا کرد

                                     تو دلم نفرين ميکنم ...

منتظرم هم نمونی      درد منو خوب ميدونی

        درد من از جدايي      سکوت و بی همتايی...

                                        

ديگه تنهايه تنهام درهارو می بندم نمی خوام کسی بياد سراغم

ديگه من مهمان نمی خوام برای هميشه ديگه نمی نويسم

ممنون ازاين که همراه من بوديد...

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤

گفتم شايد نديدنت ازخاطرم دورت کنه.....

گفتم شايد نديدنت ، از خاطرم دورت كنه

ديدم نديدنت فقط ، ميتونه كه كورم كنه

گفتم صدات رو نشنوم ، شايد كه از يادم بري

ديدم تو گوشام جز صدات ، نيستش صداي ديگري

نديدن و نشنيدنت ، عشقت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام ، حتي يه غنچه گل نداد

همش ميگم با خودم ، نكنه بميرم و نياد

امروزا محتاج توأم ، من نميگم دلم ميگه

فردا اگر مُردم نياي ، چه فايده نوشدارو ديگه

نديدن و نشنيدنت ، عشقت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد

فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد

پرپر شد و گم شد و مرد... پرپر شد و گم شد و مرد..

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

من آواره کوچه‌هاي دلواپسيم

اسير زندان تنهايي

اينجا زندگي بي‌حضور تو، مرگ را تجربه مي‌کند

و باران بي‌صدا خواندن را

و غروب، محکوم به تنها ماندن است

اينجا دزدان فراموشي، خاطرات عشق را به تاراج مي‌برند

و سربازان شب، آفتاب را به زمستان تبعيد کرده‌اند

و من ميان هياهوي سکوت، عشق را مي‌خوانم

و انعکاس فريادم نام تو را زمزمه مي‌ کند

تا ثانيه‌‌ها بدانند حتي اگر مرا به جرم از تو خواندن، به سکوت زنجير کنند

عاشقانه‌تر خواهم خواند ...

دلم می خواد...
بشينم ای خدا التماست کنم اخه تنها کاری است که بلدم دلم می خواد ای خدا
تو هم بدونی که دلم تنگه اره ميگه تو خودت نمی دونی دل ادمها خيلی زود 
خسته می شه دل ادمها خيلی زود پرازدرد بی کسی می شه 
من تنها ترينم دراين دنيا

  ابر...

  

خدايا............خدايا.............خدايا.............

من شاكيم خدا...من شا

  ابر...

  

كيم از اين روزگار...

اينجوري براي من سرنوشت رو رقم نزن خدا...من عشقم رو مي خوام...من دلم رو مي خوام...

چيكار كردم كه با من اينجوري ميكني...من از دست اين روزگار شاكيم خدا...

خدايا فقط يه فرصت ديگه مي خوام...فقط يكبار ديگه به من فرصت بده...

خدايا قسمت ميدم به اين اشكهايي كه بر روي صورتم ميريزند...

اگر فرصت ندي اينقدر گريه ميكنم يا دلت رحم بياد و فرصتي به من بدي...

يا...يا...

من طاقت ندارم...

التماست ميكنم خدا...التماست ميكنم...

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

عشق دروغی بيش نيست...

اگرمی گی نه پس چرادلم من شکست ....

اگرمی گی عشق است پس چرا من غمگينم ...

می گن عشق زيباست اما دل من زيبايی رو نديد و پژمرده شد .

من ازاون يک قصررويايی ساخته بودم اما باد اومد بايک نگاه اونو برد.

من اونو برای خودم ساختم اما باد اومد اونم ازم گرفت .

من باهزاراميد عاشقش شدم اما عشق نخواست بيشترازاين عاشق بمونم

می دونستم يه روزی می ره اما نه اينطوری امروز۱۶ ......

من به گلبرگها گفتم می خواهم عاشق بمانم و عشق اوهرگزازوجودم نخواهد رفت حتی ای عشق اگرتو خواهان ان نباشی که دردلم باشد

روزی عشق تو برمن غلبه می کردی

و مرا اسيرمی ساختی اما امروزمن برتو قدرتمندم و تو نمی توانی

به من بگوی چه کنم .

روزی من دست به گريبان تو بودم و تو پادشاه من بودی اما امروز

باقدرتی که من دارم تو نمی تونی اورازمن بگيری اری اگرامروزتمام

مردم دنيا دست به دست هم دهند و مرا واداربه گذشت ازعشق او کنند و مرا وادارکنند که فراموشت کنم نمی توانم و نمی خواهممممممممممممممممم

اگر تو دل به اين خوش مکن که ازيادم رفتی .

من دل به اين خوش می کنم که تو دريادم ماندی ..................

امروزتو برايه من بهترينی و فردا زيباترين ترانه برايه مرگم

اری گذشتن ازتو برايم امکان ندارد.

من نيامده بودم که تورا يک روزدوست داشته باشم من امده بودم

که عمری به پايت بنشينم من امده بودم که عمری دوستت داشته باشم

يک روزعمرگل است توکه گل نبودی .

من امده بودم که باتو و اسم تو زندگی اغازکنم حالا که زنده شدم

می گويد بميرم اری من هرگزتورا رها نخوام کرد.

ازامروزقلبمو رويه تمام درختان اويزان می کنم تاتو و ديگران ببينند که

من اسان تورازدست نمی دهم اری اين قلب من است هديه ای برای تو

باتما م وجود تقديم توباد

ازطرف طلا برای بهتريم فريــــــــــــــــــــــــــــــد

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤