دلم شکست

هيچوقت عادت به نوشتن نامه نداشتم اخه هميشه برای خودم می نوشتم و باتو حرف می زدم

اين بارمی خوام برايه تو بنويسم می دونم نمی خونی اما دل من خيلی پره اگر نگم ...

دلم می ترکه نمی دونم چرا بايد اينطوری بشم نمی دونم چرا ازميون اين همه ادم

من بايد دوستت داشته باشم نمی دونم که چرا من بايد به خاطرتو گريه کنم

تو که منو دوست نداری نمی دونم که چرابازدلم اسراربه بودنت داره

توکه دوستم نداری اما نمی دونم که چرا بازدل می خواد دوستت داشته باشه

من دليل عاشق شدن و نمی دونم می دونم که ديگه نمی تونم باهات حرف

بزنم اينو خوب می دونم برای همين می خوام فقط بنويسم همين

چون ديگه راهی ندارم امروز ۲ هفته است که صداتو نشنيدم

امروز۱۴ روزاست که حرفی باهات نزدم خيلی سخته تو نمی تونی

بفهمی خيلی سخت است خيلی چون خيلی دوستت دارم و داشتم

هميشه اگريادت باشه بهت می گفتم که فراموشی برای تو اسونه

تو می گفتی نه چون من می دونستم تو دوستم نداری و برات سخت نيست

که ازيادت برم من خيلی وقت بود که ازياد تو رفته بودم چون تو اصلا به فکرم نبودی

چون تو ازهمون اول بامن نبودی اين من بودم که اسراربه موندن داشتم و تو فراری

اما من نمی دونستم دلت کجاست من نفهميدم که تو داری بادلم بازی می کنی

و اما حالا......................................

کاردل روزو شب گريه شده هرچی که بهش می گم بابا دنيا هنوزبه اخرنرسيده

هرچی بهش می گم بابا هنوزعمرم باقی است اما دل گوش نمی ده انگاری دلم

می خواد تا اخر عمر گريه کنم هيچ کسی به هيچ عنوان نمی تونه به من

بگه ديگه گريه نکن چون دل من بدجوری شکسته صداشو تمام عالم شنيدن

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

بدون تو چه كنم؟

بدون تو اشکام روی گونه

                          می شن روون دیگه با هر بهونه

بدون تو دنیا سوت و کوره

                          می شمارم لحظه ها رو دونه به دونه

در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم
زير بارون جدايي با خيال تو نشستم

بي تو تنها گريه کردم تو شباي بي ستاره
انتظارت و کشيدم تا که بر گردي دوباره

پشت شيشه روز و شبها دل به بارون مي سپارم
من براي گريه هايم چشم ها را کم مي يارم

انتظار با تو بودن من و از پا در مي ياره
ترس از اين دارم که بي تو ابر چشمام بباره

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

غروب عشق پيرم کرد

حامد

آروم ازش پرسیدم برای چی زندگی می کنی؟

گفت به خواتر تو

گفتم زندگیرو با چی عوض می کنی؟

گفت با تو

 واین بار اون ازم پرسید

زندگیرو با چی عوض میکنی؟

گفتم: من زندگی ندارم      

باز پرسید:برای چی زندگی میکنی؟

گفتم:برای هیچی............

و اون آروم گریه کرد

و هیچ چیز دیگه ای نگفت

بی اختیار پرسیدم:

برای کی گریه میکنی؟

گفت: برای کسی که هیچ امیدی به زندگی نداره......

و آخرین نامه ی مرا نخوانده مچاله کرد

و من شدم همان شمع بدون پروانه  تنها با یک گل همدم

و آروم

دلم هوات رو کرده؟!

  

مرا ببوس تا برایت بمیرم

                مرا ببوس تا خورشید را بگیرم

مرا ببوس تا دریا شوم

                 مرا ببوس تا غرق رویا شوم

عاشقم باش تا عاشق شوم

                 عاشقم باش تاشقایق شوم

عاشقم باش تا رازی شوم

               بی اختیار غرق این بازی شوم

به یادم باش تا باران شوم

                به یادم باش تا کوی یاران شوم

به یادم باش تا جان نبازم

                به یادم باش تا عشق را بسازم

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

مانده ام تنها

دست من وقت نوشتن شکل اسم تورو داره

کاش ميدونستی به اندازه ی غربت چشمانم تنهايم

کاش ميدونستی به اندازه ی وسعت نگاهم غم بارم

کاش دلت فقط وقتی ميگرفت هوای من و نميکرد

کاش دستات وقتی تو سرماميشست ياد دستای من و نميکرد

کاش دلم هنوز اندازه ی اون روزها واست عزيز بود که به خاطرش از همه چی

و همه کس بگذری

کاش...

کاش ارزوها يه روزی به حقيقت می پيوست

امروز تو اغوش گرمت چشمم رو رو هم ميزارم و دست تو نوازشگر صورت يخ زده ام است

چشمانت پر از اشک شده دلم ميتپد و ميخواهد فرياد تو کند

اما صدايم در گلو خفه شده و هنجره ام نايی واسه فريادت ندارد

کاش ميتوانستی ثانيه ای را جای من در حال من سر کنی

کاش امشب تنهايی و غريبی و دلتنگی امونم را نميبريد

ممنونم پاييز دلگير که اينجوری  حالمو دگرگون کردی

 

 

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

من هنوز به دنبال توام

فقط برای تو می نويسم

ديشب به آسمان خيالم نگاه كردم .

در هر ستا ره اش تو را ديدم و از صداي باد نام تو را شنيدم

از باغچه قلبم گلي چيدم تا به تو تقديم كنم

اما ناگاه

ستاره هاي خيالم همچون باران بر زمين چكيد

و باد از حركت ايستاد

به هر سو نگاه كردم تاريكي بود و تنهايي

فقط من بودم و ياد تو

من بودم و تنهاييم

من بودم و يك آسمان خالی

   

با همه‌ي بي سر وسامانيم

             باز به دنبالِ پرشانيم

طاقت فرسودگيم بيش نيست

       در پيِ ويران شدني عاليم…

آمده ام بلكه نگاهم كني

         عاشقِ آن لحظه ي طوفانيم

دلخوشِ گرماي كسي نيستم

          آمده ام تا تو بسوزانيم…

 آمده ام با عطشِ سالهـــــــا

         تا تو كمي عشق بنوشانيم

ماهيِ سر گشته زدريا شدم

           تا تو بگيري و بميرانيم

 خوبترين حادثه مي دانمت

          خوبترين حادثه مي دانيم

 حرف بزن،ابر مرا باز كن

            دير زمانيست كه بارانيم

 حرف بزن،حرف بزن،سالهاست

           تشنه‌ي يك صحبت طولانيم....

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

بياد تو خون می گريم

به يادت داغ بر دل مي نشانم                               زديده خون به دامن مي فشانم

چون ني گر نالم از سوز جدای                             نيستان را به اتش مي کشانم

به يادت اي چراغ روشن من                               زداغ دل بسوز اي دامن من

ز دست  در دل گله يادت شکوفاست                       گرفته بوي گل پيراهن من

همه شب خواب بينم خواب ديدار                           دلي دارم دلي بي تاب ديدار

تو خورشيدي و من شبنم چه سازم                         نه تاب دوري و نه تاب ديدار

سري داريم و سوداي غم تو                                پري داريم و پرواي غم تو

غمت از هر چه شادي دل گشا تر                           دلي داريم و درياي غم تو

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

بدون تو هرگززنده نخوام ماند و اگرباشم مطمين باش مانند يک مرده متحرک دراين دنيا

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه هوایی شده دلش پابوس امام رضا

اما هی فکر ميکنه اونجا جای کفتراس اخه من کجا برم يه کلاغ که روسياس 

من که توی سياهيا از همه رو سياه ترم ميون اون کبوترا با چه رويی بپرم

تو همين فکرا بودش کلاغ عاشقمون يه دلش ميگفت برو يه دلش ميگفت بمون

که يهو صدايی گفت تو نترس و راهی شو به سياهی فکر نکن تو يه زائری برو 

      من که توی سياهيا از همه رو سياه ترم ميون اون کبوترا با چه رويی بپرم    

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

درجهان تا می توانی ساده و يک رنگ باش

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من         شب هجران نکند قصد دل ازاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود              تو نبودی که بیایی به پرستاری من

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم            تا تو باشی و منو عشق وفاداری من

آن شب که دلم تو را تمنا میکرد

چشمان تو در نگاه من جا میکرد

آن شب که تو را به خلوت دل دیدم

آهسته ترین نگاه غوغا میکرد

در ساحل آن نگاه تنها دیدم

مرغ دل من هوای دریا میکرد

هر کجا هستم هر کجا باشم

عشق من با تو ندارد هیچ پایانی

عاشقت بودم عاشقت هستم

تو برایم تا همیشه بهتر از جانی

تا نیایی تو ، تا نیایی تو

من چراغی در شب راهت می آویزم

ای تمام من ، ای تمام من

در تمام لحظه هایم تو رو دارم

ای همیشه در کنارم

نازنینم ، بی تو سردم

نازنین من ،

تو به من حال و هوای دیگری دادی

عشق من بودی ، عشق من هستی

خاطری ، شور بهار دیگری دادی

            

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

تقديم به اونی که خودش می دونه

                        extinyheart.gif شبـا  کنـار پنـجـره  ،  از  منـو  قـلـب مـن  بخـون extinyheart.gif

هر وقت دلت گرفته بود ، به یـاد حـرف من بیافتextinyheart.gif

                         گفتـه بودم دوست دارم ، یه وقت نگی بهم نگفتextinyheart.gif

اشکات که خواست بارون بشه ، بدون منم دلگیرمextinyheart.gif

                          بـدون تـو  از  زنـدگی  ،  از همـه چـی  مـن سیـرمextinyheart.gif

وقتی که خوابت نمی بـرد  ، بدون منم بـی خوابـمextinyheart.gif

                          گریـه نـکـن  آخ عـزیـزم ، منـم واست بـی تـابـمextinyheart.gif

گلـه نکن از سرنوشت ، نگـو چقـدر مـا بی کسیـمextinyheart.gif

                          خودت بهـم گفتـه بـودی ، بهـم دیگه نمی رسیـمextinyheart.gif

دلتنگ شدی بـرای من ، نگاهی کن به عکس قابextinyheart.gif

                          وعده ی ما تـا همیشه ، نیمه شبـا میـون خـوابextinyheart.gif

extinyheart.gifبه سنگها كسي گفت: انسان باشيد extinyheart.gif

extinyheart.gifسنگها گفتند هنوز انقدر سخت نشده ایمextinyheart.gif

سهم کوچک من از عشقextinyheart.gif

کوچه باریکی است که به بن بست ختم میشودextinyheart.gif

تو این کوچکترین را هم از من گرفتیextinyheart.gif

من از این بن بست یک دنیای پر از شکوه عشقextinyheart.gif

برای خودم ساخته بودمextinyheart.gif

که کوچه اش پر از گلهای یاس بودextinyheart.gif

و عطر نفس های تو را می دادextinyheart.gif

تمام امیدم را در سبدی از گل و مهرextinyheart.gif

بر در خانه ات نهاده بودمextinyheart.gif

به نشانه دوستیمانextinyheart.gif

وقتی از آنجا رد شدی و بی اعتنا گذشتیextinyheart.gif

گلدان دوستیمان خود به خود افتاد و شکستextinyheart.gif

گلهای یاس روی دیوار خانه دوستیمانextinyheart.gif

همه پژمرده شدند.extinyheart.gif

دیگر عطر نفس های توextinyheart.gif

در آن کوچه نپیچیدextinyheart.gif

تا چشم باز کردم، دیدم نه از آن کوچه خبری هستextinyheart.gif

و نه از عشق من.............extinyheart.gif

با خودم گفتم، راستی بین یک کوچه ی بن بستextinyheart.gif

با عطر گلهای یاس که بوی عشق میدهدextinyheart.gif

با یک دنیای پر از هیاهوی بیگانگیextinyheart.gif

یک قدم فاصله نیستextinyheart.gif

و چقدر غم انگیز است فراموش کردنextinyheart.gif

تمام این دوستی را.. extinyheart.gif

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

تو گل من بودی

تو در جان منی
من غم ندارم

 

 

تو ايمان منی
من کم ندارم

 

اگر درمان تويی
دردم فزون باد

 

اگر عشقی تو
سهم من جنون باد

 

تويی تنها تويی تو ياور من
تو بخشاينده ی بی منت من

....

تو در جان منی
من غم ندارم

 

  ..... بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من

..... که عطر ياد تو پر کرده آشيانه من

 

 





 وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور ٫که از همه دنيا مياد ....

ای که تويی همه کسم
بی تو ميگيره نفسم

وقتی تو نيستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم ؟
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم

دست کبوترهای عشق واسه کی دونه بپاشه ؟
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه ؟

ای که تويی همه کسم
بی تو ميگيره نفسم

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره ی منه ديدن و بوييدن تو


نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس ميخوام
عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس ميخوام
...

 

 

 

دستانم بوی گل می داد

                مرا به جرم چیدن گل

                                     محکوم کردند.!!!

   اما کسی  

              فکر نکرد

                           که شاید

                                     من

                                          گلی کاشته باشم

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

عمرمنم دوروزبود

جيرجيرک به خرس میگه: دوسـتـت دارم

خرس ميگه: الان وقت خواب زمستونيه

بعدا صحبت ميکنيم، خرس  رفت خوابيد،

اما نميدونست عمر جيرجيرک سه روزه

..........

 

بيا می خواهم ديوانه ات کنم .  آن گونه که هستم .

و  =تنها= آن سان که اکنون ....

بيا چترت را با خودت نياور. بگذار گل شوی....ميدانی که بوی خاک نم خورده را دوست دارم .

با من کاری نداشته باش . نخواه که خيس نشوم . دوست دارم روسری آبی ام به صورتم جمع شود ... و سياهی سرمه ام زير چشمهايم پخش ....

اصلا من را زير باران نگاه نکن ... "تو"که نخواستی "ما" باشيم...بگذار من به کار خودم مشغول باشم .                                                   به وظيفه ام .

اما "تو"ديوانه باش ....

من ديوانه ها را دوست دارم .

ميدانی هيچ کس از دل ديوانه ها خبر نمی گيرد ... همه در عقل او می مانند ..

تو را "ديوانه" می خواهم . برای همين هم از دلت نمی پرسم...

از دلت...

ميدانی دنيا پر از قفس است .

قفس اول را که باز می کنی ، تنها چند لحظه خيال می کنی که آزاد شده ای اما کمی که اوج بگيری می فهمی قفسی وسيع تر  بالای سرت است... بهترين حالت که حق هر "پرنده"است این است که قفس آخر آنقدر بزرگ و بلند باشد که اوج "پرنده" محدود ميله های قفس نشود ...

اينها را برای که توضيح می دهم ؟ "تو" که عقل نداری .....

اصلا اگر عقل داشتی که زير باران نمی ماندی ...

بيا ، بيا چترت را بگير...

 

اگر آفتـاب به عـظمـتـش و آسمان به وسـعـتـــش و کوه به صلابـتـش می نازد من به تو می نازم چون قشنگـــترين صدای زندگـيــم تـپـش قلـب تـــــوست و زيباترين تصويرزندگی ام نگاه پر مهر توست.

کوير زنده است چون اميد دارد روزی باران به آن هستی می بخشد و من نيز زنده می مانم چون تــــو باران جان بخش منی.

 

اگر زندگی قطره اشکی بود به پايت می ريختم تا بدانی ديوانه وار دوســـــــــتت دارم .

 

به پاکی چشمــانت قســــــم کـه تـــا ابـــــد دوســـــتـت دارم .

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خيالم

بی تو من اسير دست آرزوهای محالم

ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم

غير تو که دوری از من دل به هيچکسی نبستم

همترانه ياد من باش

بی بهانه ياد من باش

وقت بيداری مهتاب، عاشقانه ياد من باش

اگه باشی با نگاهت، می شه از حادثه رد شد

می شه تو آتيش عشقت

گر گرفتنو بلد شد

اگه دوری اگه که نيستی، نفس من، ياد من باش 

تا ابد تا ته دنيا، تا هميشه ياد من باش   

 

ای ماه عالم سوز من از من چرا رنجيده ای

يک شب تورا مهمان کنم تا جان و دل قربان کنم

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

به برگ گل نوشتم که اورا دوست می دارم ولی افسوس...

hookedsm.gifhookedsm.gif

 

سكوت چقدر سخت است

كاش سكوت مي شكست

كاش دوباره تو مي‌آمدي

مثل گذشته

مثل همان روز كه آمدي

گفتي وگفتي

از هزاران جا، از اميد

خوشبختي، سعادت

اما افسوس !

تمام اينها رؤيايي بيش نبود

رؤيايي كه حالا

تبديل به كابوسي وحشتناك گشته

نمي‌دانم چه بگويم

خيلي تلخه

اما حقيقته

تو بايد بروي

تو بايد مرا ترك كني

بروي مثل باد !

اما بادي كه طوفان گشته

و مرا در خود خرد كرده

مي‌شود مگر ،

نسيم شود طوفان، گردباد

بلي مي‌شود، هر چيزي امكان دارد

كدامين جادو و طلسم ترا چنين طوفاني كرد

كه حتي پايمال شدنم را نديدي

حس نكردي

و شايد هم

حس كردي

ولي نتوانستي به عقب برگردي

و مرا بنگري !

 

 

amor4.gifamor4.gifamor4.gif

چه قدر سخت تو چشماي کسي که تمام
عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري.....
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار با تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک ....

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

من او ن درخت پيرم که سايبون ندارم می گن بايد بميرم چون سايبون ندارم

يه عمريه اسيردردم من به کسی بدی نکردم

می سوزم دل دراتش غم اخر شده ام رسوايه عالم

ای زندگی به هم بريزی بازيچه هوس شدم من

تو هوس بازی برو هيچ وقت نمی خوامت ببينم

تک و تنها  ی می رم به گوشه ای تنها می شينم

من مثل عروسک تو به بازی گرفتی

وقتی بازيچه شدم دورم انداختی رفتی

ولی اون  عروسکی که تو کوچه ها می افته  هرچقد کنهه بشه دست بچه می افته

بچه زودی اونو برمی دارند رويه قلب کوچکشون می زارن

تو هوس بازی هيچ وقت نمی خوامت ببينم تک و تنهای می رم به گوشه ای تنها می شينم

 

من او درخت پيرم که باغبون ندارم ميگه بايد بسوزم چون سايبون ندارم

تيشه به ريشه ام زدن مردم اين زمونه

کبوتری بی اشيون دورحرم می گردم گناه من چه بوده؟

خدا گرفتارش کنه اون که منو اسيرکرد جوانی مو ازگرفت طفلی دلم رو پيرکرد

شايد يک روز يه اشنا دست منو بگيربپرس حال دلمو

نزاردل بميره اون روزچقدرقشنگ زندگی دوباره به

ارزوم رسيدن اخرانتظاره

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

تو منو تنها گذاشتی

 

غم رو قلب خسته من خزه بسته

طاقتم مثل دلم در هم شکسته

دوست دارم جاری بشم مثل تو اما

نمیتونم ؛ خسته ام ، خسته ی خسته                       

 

 

      

کاش یه جوری منو از من می گرفتی

کاش منو به دست موجا می سپردی

من تو این خستگی ها دارم می پوسم

کاشکی این خسته رو با خودت می بردی

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤

من درد تو را اسان ندهم ازدست

از برای غم ما سينه ی دنيا تنگست

          

 بهر اين موج خروشان دل دنيا تنگست

تازپيمانه چشمان تو سرمست شدم 

 

ديگراندرنظرم ديده ی مينا تنگست       

 

بس که دل برسرگيسوی تو اويخته است 

ازبرای دل اشفته ی ما جا تنگست 

گفته بودی که به ديدارمن ای زوفا 

فرصت ازدست مده.وقت تماشا تنگست 

سربه دامان تو زين پس نهم و ناله کنم 

بهرناليدن من دامن صحرا تنگست  

مگرامروزبالين من ای که دگر 

 

عمرکوتاه مرا وعده ی فردا تنگست 

 خنده غنچه فرومردزبيدادخران

 

 چه توان کرد ؟ که چشم دل و دنيا تنگست

 

 

 

درد شیرین سربه سینه ی بیقرارم می کوب

 

دردی شبیه عشق

 

دردی که سایه ی نوازشگر نگاهت رامی جوید

 

کاش می دانستی که چقدر دل تنگ توام

 

لب ها خاموش اند

 

اما کاش غوغا درونم را می شنیدی

 

تا من همیشه آرام وبی پروا به تماشایت می نشستم

 

و با دیدن غنچه ی لبخندی که درمیان لبهایت پرپر می شد توان

 

زندگی می یافتم

 

آه که چقدر سرگردانم منم وسکوت وتنهایی

 

کاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم

تا طنین دلنوازش را می شنیدی  وباور می کردی که این همه بی تو بی تابم

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤

عشق ان نيست که دل به صد ياردهی عشق ان است که صددل به يک ياردهی

خودم و گول می زدم تويه دورنگی

نمی خواستم ببينم دل سنگی

می ديديم داشتی يواش يواش می رفتی

اما خواستم خوش باشی تو زرنگی

هی می گفتم دل خوش فردا می مونم

واسه خوندن تو بودی تنها بهونم

هی می گفتم به خودم همش خياله

همه ی حرف ها يه شوخيه می دونم

تو چشات برقی نبود مثل گذشته

تازه فهميدم از اين حرف ها گذشته

من همونم که بودم تو داری عوض می شی

شدی

امشب با قاب چشمانت چه کنم ؟

 

اي سراپايت سبز

 

اي نگاهت باده اي در جام بلور

 

امشب با برق نگاهت خواهم مرد

 

با آشفتگي خيالت جان خواهم داد

 

امشب در اين محراب سرد تنهايي

 

با خيال لطيف لبهايت سر خواهم کرد

 

و در معبد سکوت پر از خاطره ات

 

دل را،

 

اين تشنه خورشيد را به آتش خواهم کشيد

 

امشب دستانت را مي خواهم

 

کاش با خورشيد مي آميختم

 

تا سراب داغ دستانت نابودم کند

 

کاش با تو مي آميختم

 

تا با خيال عطر بوسه هايت

 

در آسمان نقره اي شب هاي بهاريت

 

جان را نثارت کنم

 

امشب با قاب چشمانت چه کنم... ؟

 

می شد از بودن تو           

عالمی ترانه ساخت
                 

 کهنه ها رو تازه کرد               

از تو یک بهونه ساخت

با تو می شد که صدام

همه جا روپر کنه

تا قیامت اسم ما

قصه ها رو پر کنه

تو رو خیلی دیر شناختم

وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام

نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام

خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام

تو رو از دور می دیدم

شهر بی عابر و خالی

شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو

لحظه تموم شدن بود

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤

مهرو محبت کجاست خواب وخيال و روياست

شاید اونجوری که باید                      

          

                    قدرتو من ندونستم

 

                                        حرفایی بود توی قلبم

 

                                                            من نگفتم، نتونستم

من به تو هرگز نگفتم

 

                   با تو بودن آرزومه

 

                               نقش اون چشمای معصوم

                                                  

                                                           لحظه لحظه روبرومه

 

نیومد روی زبونم

 

                که بگم بی تو چی هستم ؟         

 

                                            که بگم دیوونتم من

 

                                                             زندگیمو به تو بستم 

 

                              * * * * *

تورو دیدم مثل آینه

 

               توی تنهایی شکستی

 

                                  من کلامی نمیگفتم

                                                  

                                                     که برام زندگی هستی

 

نمیدونستی که چون گل

                                                            

                   توی قلب من شکفتی 

 

                                    چشم تو پر از گلایه

 

                                                      اما هرگز نمیگفتی

 

من به تو هرگز نگفتم

 

                   با تو بودن آرزومه

 

                                 نقش اون چشمای معصوم

 

                                                            لحظه لحظه روبرومه

        

                     

                          شاید اونجوری که باید

                          قدرتو من ندونستم

                          حرفایی بود توی قلبم

                          من نگفتم ، نتونستم.......... 

 

اين حال من بي توست                                                                                                

بغض غزلي بي لب                                             

افتاده ترين خورشيد                      

زير سم اسب شب                                                     

اين حال من بي توست                                                                                               

دلداده تر از فرهاد                                                         

شوريده تر از مجنون                 

حسرت به دلي در باد.....

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

دوستت دارم اين را بدان

ای که از عشق تو هماره مست

 ای که از عشق تو هماره مست............من تو را آسان نياوردم به دست....
اما تو را ...خاطره ات را....و همه آنچه را که از تو دارم با خود خواهم برد................ افسوس از بال شکسته ققنوس .........افسوس از زنجير پای او............افسوس....................افسوس...........تو بمان..........اما من راهی ام..........به سوی سرنوشت تا به قاف..............تو هم سراغ قاف را بگير و بيا................ رد اشکهايم را بر خاک بگير و بيا.....تا به دريا برسی.....سوار قايق سرنوشت و به آنسوی دريا آی که پشت درياها شهری است که بلندايش قاف است...............
 

امروز عاشق ترازديروز؛تنهاترازفردا
 
نويسم مي
براي توكه
دوستت دارم
براي توكه بي انتهايي
براي توكه مي داني كه مي دانم نمي داني

ومي بيني كه مي بينم نمي بيني
وعاشقانه دوستت دارم
وبرايت مي نويسم
براي نگاهت
براي صدايت
براي قلب عاشقت
وبراي چشمانت
توزيباتريني
زيباترين ستاره
زيباترين انسان
زيباترين فرشته
دوستت دارم وازسراي قلبم برايت هديه اي مي فرستم
هديه ازجنس بلور
ازجنس عشق
ازجنس قلب عاشقان
توزيبايي
مهرباني
 
انتهايي بي
وعاشق
هرچه هستي باش؛امّاباش
بمان كنارم وبشنوصدايم را
صدايي كه عاشقانه فرياد
مي زند
دوستت دارم

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤

عشق يعنی تو.....

  دوباره می دوم امشب به‌سوی عشق شبانه

                         پر از شکوه شکفتن ؛پرم ز شعر و  ترانه

                     دوباره خاطره  تو  چو  يک  نسيم  بپيچد

                    بر اين غم  دلم  تنگم؛ ز های هوی  زمانه

                    کجا روم که بيابم ؛نگاه  مست تو  را  من

                        كدام كوی تو امشب؛ گذر  كنی  به  بهانه

                    بگير  دست  نيازم ؛ نگاه  سوی  دلم  كن

                    بمان  كنار  سكوتم ؛  ای  اشنای   شبانه

                   به اشك می كنم امشب؛دل ازخيال تو خالی

                   و پای در ره عشقت روم چو خانه به خانه

                   شبی كه حال دل من خراب ومست نگاهت

                   تبی كه باز بسوزد ؛وجود  دل  چو  فسانه.

                                  اشنای هميشه غريب

 


 

در خلوت تنهايي ام با نالـه سودا ميكنم

چشمان خود را در زلال اشك پيدا ميكنم

    

  •      

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

ما به خاطر عشق زنده نيستم عشق به خاطرماازنده است

ما به خاطرعشق زنده نيستم عشق به خاطرماست كه  زنده است .

اري توبه خاطرمن زنده نبودي اين من بودم كه به خاطرتو زنده بودم.

حال نيز همچنان به خاطرتو زندگي مي كنم و زنده هستم.

اما با زمان قبل فرق دارد فرقش اين است كه اين بارتو بامن نيستي و من تنها راه راادامه مي دهم.

 

اگـــــــــــــــــــــــرچه ازروزاول تو بامن نبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودي.

 

اما اكنون به تلفي ان زمان من اين جدايي را دوست دارم چرا كه هنوزتو درقلب مني

اري من به هردو قانع هستم حتي اگر تو بامن نباشي.

من ازدنيا هيچ نمي خواهم جزاينكه تا اخرعمراسم تو يادم بماند خاطرات عشق تو يادم بماند

گمان نكنم خيلي زياد باشد اين خواسته من.

شايد زماني براي تو اشك بريزم اما بازدردلم تو رو دارم.

مهم نيست اگر عشق منو به بازي گرفتي مهم نيست اين مهم است كه من با تو اشنا شدم.

مهم اين است كه ديدمت مهم اين است كه اسمت را براي هميشه نوشتم

مهم اين است كه براي هميشه دوستت دارم بازم مهم نيست اگرعشق من يكطرف است

بازم مهم نيست.

من ازعشق تو دركلبه فقيري خود چيزي دارم كه تو هرگزنداري اري

من كسي چون تو دارم و تو تنهايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي رانثـــــــــــــــــــــــــــــــــارخودكردي...................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه بیگانه به رویم خندیدی             ومن سهم خود را در خنده ات  باختم 

ستاره های اقاقی و گلهای ابی؟ چه فرقی دارد

کدام حرف را فهمیدی که دردم را بفهمی           خسته و تنها در اغوشت هستم

اغوشی گرم بدون عشق و نیاز      اگرسلامم را در زمستان می شنیدی

شاید عشقمان تابستانی بود

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

ازصدای سخن عشق نديدم خوشتر

باسلام خدمت شما دوستان

امروزدقيقا ۱۶۷ روزاست که اورا می شناسم

دريک روزجمعه با او اشناشدم درست درتاريخ ۰۵/۰۷/۱۵

شروع شد .و امروزدقيقا ۱۶۷ روزاست که می شناسمش

شايد زمان زيادی نباشد اما ...............دل من انگاری سالهاست که با او اشناست   

تو اين زمان خيلی دوست داشت فراموشش کنم اون خودش نگفت

اما چشماش اينو می گفت فکرمی کرد دل من ساده اونو دوست داره

نمی دونست که اگر می گم دوستت دارم واقعا اين و ازاعماق وجودم می گم شايد او ازعشق هيچی نمی دونه اما من می گم

چرا؟
چرا باید فراموشت کنم عشق؟
چرا باید که خاموشت کنم عشق؟
چرا تقدیر من این چنین گشت؟
که عشق از برایم آتشی گشت
بسوزاند کلبه و آشیانه دل
بمیراند عاشق سرگشته محمل
چرا حرف دلم بهرت یه قصرست؟
چرا سوز دلم آه نگفته ست؟
که تقدیرم رقم بر هجرتی زد
همی داغ جدایی بر دلم زد
نباشد بهر من بی تو نگاری
که دارم بی تو من فردای تاری

می دونيد دل من با دل اون خيلی فرق داره اما نمی دونم

که چرا بازم دوستش دارم

دل من ازاون هيچی نمی خواد اما اون فکرمی کنه.....

بازم مهم نيست هرچی بگه بازم دوستش دارم

روزی که با دنيايی آرزو به در خانه ات آمدم، نمی دانستم که بــالهايم را خواهی بست و پرم خواهی داد........

من نه پرواز بی تورا آموخته ام و نه خواهان آنم که بياموزم.....

 amor4.gifamor4.gifamor4.gif

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤

برايه بهترينم فريد

وقتي كه ديگر نبود

 

من به بودنش نيازمند شدم

 

وقتي كه ديگر رفت

 

من به انتظار آمدنش نشستم

 

وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد

 

من او را دوست داشتم

 

وقتي او تمام كرد

 

من شروع كردم

 

وقتي او تمام شد

 

من آغاز شدم

 

وچه سخت است

 

تنها متولد شدن

 

مثل تنها زندگي كردن است

 

مثل تنها مردن است

 

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو                                                

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من                                            

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله                                      

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید                                                

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم                                                   

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندت

عشق یعنی تو باغ اون چشمهای سبزت


دل رو تا چشمه سار مهربونی بردن

 

قاصدک آرزوهای من تویی تو


عشق پر از مهر و وفای من تویی تو


بیا تا با هم دیگه زندگی رو اغاز کنیم


دو تا کبوتر بشیم و رو ابرها پرواز کنیم



عشق تو توی قلبمه
اسم تو روی لبهام
خاطره ای بهتر از این
تو دنیا من نمیخواهم

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤

به او بگويد دوستش دارممممممممممممم

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................

 

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

تو بمون بامن مثل يک دريا

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بيچاره دلم در غم بسيار افتاد

صد بار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنين زار که اين بار افتاد .

 

 

سيه چشمي به كار عشق استاد
 درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد

love You

روي ديوار اتاقم

اگه پنجره ندارم

اگه بايد تا هميشه

هي مثل ابرا ببارم

اگه رنگ آسمونم

جاي آبي ، رنگ دوده

اگه سبزي تن من

پر غنچه كبوده

اگه هيزم جاي گرما

رو تنم زخمي نشونده

اگه پيچ جاده پا رو

به يه بيراهه كشونده

اگه آرزوي درمون

ديگه ناممكن ودوره

اگه چشماي عدالت

گاهي تاره گاهي كوره

من يه بغضم ،تو يه تسكين

من كويرم تو يه دريا

تو بمون با من عاشق

تو بمون مثل يه دريا

 

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

عاشقی را تنها شرط ناله و فرياد نيست

« گفته بودی
یك روز سردِ دی‌ماه
می‌آیی
زير درخت چنار، كنار تير برق، پشت اتوبوس.
 
هزار بار تیرهای چراغ برق اين شهر را شمرده‌ام
هزار چنار با من قد كشيده‌اند
هزار اتوبوس
از خاطرات من عبور كرده‌اند و تو
نیامده‌ای
 
ای شعرِ بلندِ ماه گرفته!
 
حالا هم
هر دی‌ماه
با عجله به دنيا می‌آیم
تنها برای اين كه دير به قرار نرسم
ـ زير درخت چنار، پشت ايستگاه اتوبوس، كنار تير برق ـ »
 
 
 
 
 

 

 

عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
تا نشد رسواي عالم کس نشد استاد عشق نيم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نيست...

 

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤

فاصله يعنی تو.....

WORLDPIC.BLOGFA

     فاصله یعنی تو ...
  

 

از من پرسیدی : که آیا تو رو قشنگ میدونم؟

  جواب دادم : نه

  باز پرسیدی : آیا دلت می خواهد تا ابد با توبمام ؟

  جواب دادم : نه

  سپس پرسیدی : اگه ترکت کم گریه می کنی ؟

  و بار دیگر  تکرار کردم : نه

   در حالی که ناراحت بودی وقتی  می خواستی دیگه بری

  در حالی که اشک از چشمانت  جاری می شد بازویت

  را گرفتم و گفتم :

 

            تو قشنگ نیستی بلکه... زیبایی

 

   من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نیاز... دارم که با تو باشم

 

        اگر بری من گریه نمی کنم بلکه من .. میمیرم....

فراقت در دلم اتش به پا کرد                                 مرا در دشت تنهایی رها کرد

دوصد نفرین به جان باغبانی                               که گلها را زبلبل ها جدا کرد

چو رفتی شد دلم ویرانتر از گور                          چراغم بودی وشد خانه بی نور

زچشمم می چکد اشک جدایی                         چو برگوشم رسد اوایت از دور

 

  
نویسنده : kemya love ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤